روزی با مدیر ارشدی به نام داوود کار می‌کردم. او تیم بزرگی را مدیریت می‌کرد، جلساتش فشرده و پشت‌سرهم بود و هر روز ده‌ها تصمیم مهم می‌گرفت. با این حجم از مسئولیت، با هر معیاری که می‌سنجیدیم، باید فرسوده می‌شد.

اما اصلاً این‌طور نبود. حتی آرام‌تر از هر کسی که می‌شناختم به نظر می‌رسید.

یک روز رازش را پرسیدم. خندید و به میز کارش اشاره کرد: «آن دفترچه را می‌بینی؟»
نگاه کردم. فقط یک دفترچه ساده بود، بدون هیچ ویژگی خاصی.
«هر تصمیمی که می‌گیرم را یادداشت می‌کنم، نه جزئیاتش را، فقط این که تصمیمی گرفته‌ام. وقتی تعدادشان به ده تا می‌رسد، متوقف می‌شوم. هر چیز دیگری می‌ماند برای فردا.»

داوود به حقیقت مهمی پی برده بود: بهترین تصمیم‌هایت را زمانی می‌گیری که هنوز انرژی ذهنی‌ات برای آن‌ها باقی است. پس از آن، دیگر تصمیم نمی‌گیری؛ فقط حدس می‌زنی.

او نمی‌توانست فرآیند تصمیم‌گیری را حذف کند؛ شغلش ذاتاً به آن وابسته بود. اما می‌توانست با محدود کردن تعداد تصمیم‌های روزانه، ظرفیت ذهنی‌اش را برای انتخاب‌های درست حفظ کند. مسائل کوچک منتظر می‌ماندند و تصمیم‌های بزرگ، اول وقت گرفته می‌شدند.

این داستان، نمونه‌ای عالی از بهینه‌سازی جریان کار برای متخصصان دانش‌محور است: روز کاری‌تان را بر اساس محدودیت‌های شناختی‌تان طراحی کنید، نه اینکه وانمود کنید چنین محدودیت‌هایی وجود ندارند.