دوست من سارا قبلاً به این که چقدر مشغول بود افتخار می‌کرد.

او برایم از روزهای شانزده‌ساعته‌اش می‌گفت، از جلسات پشت‌سرهم، از ۲۰۰ ایمیل خوانده‌نشده‌ای که آخر هفته‌ها بهشان رسیدگی می‌کرد. این را با آمیزه‌ای از خستگی و غرور می‌گفت، انگار در یک رقابت نامرئی برنده می‌شد.

تا این که یک روز با من تماس گرفت، و صدایش متفاوت بود.

«هفته گذشته شصت ساعت کار کردم، و واقعاً نمی‌توانم به تو بگویم چه کاری انجام دادم. هر ثانیه‌اش مشغول بودم. اما وقتی به هفته نگاه می‌کنم... هیچ چیز واقعاً جلو نرفت. هیچ چیز تمام نشد. من فقط مشغول ماندم.»

سارا چیز مهمی کشف کرده بود: مشغول بودن با پیشرفت کردن یکی نیست.

اما نکته پیچیده اینجاست – این دو در بدن تو دقیقاً یکسان حس می‌شوند.

وقتی مشغولی، احساس مهم بودن می‌کنی. احساس می‌کنی به تو نیاز دارند. احساس می‌کنی داری کارت را انجام می‌دهی. هر بار که به یک ایمیل پاسخ می‌دهی، یک کار کوچک را از لیست خط می‌زنی، یا در جلسه دیگری حاضر می‌شوی، مغزت یک ذره دوپامین دریافت می‌کند. حس حرکت می‌کند.

اما حرکت همیشه پیشرفت نیست. گاهی فقط جابه‌جایی است.

به همین دلیل است که یک سیستم ساده بهره‌وری با هوش مصنوعی از یک نکته دیگر «هوشمندانه کار کن» مهم‌تر است. بدون سیستم، مغزت به سمت چیزی که آسان است پیش‌فرض می‌رود – کارهای پرمشغله‌ی بی‌حاصل – به جای آنچه مؤثر است.